تبليغاتX
فانوس مشکی

دنیای من


 

نوشته شده توسط در پنجشنبه یکم دی 1390 ساعت 9:51 موضوع | لینک ثابت


هیچکس همراه نیست.....

 
نمیدانم من سرما خورده ام ....

یا عشق های امروز بوی عشق را نمی دهند

این روزها

هرکسی ادعای عاشقی میکند

اما نوبت ابرازش که می رسد

مشترک مورد نظر در دسترس نیست!!!

امان از دست این همراه اول...

هیچکس همراه نیست...


 

نوشته شده توسط در شنبه چهاردهم آبان 1390 ساعت 13:19 موضوع | لینک ثابت


باران

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.bahar22.com


 

نوشته شده توسط در یکشنبه شانزدهم مرداد 1390 ساعت 10:47 موضوع | لینک ثابت


هنوزم دوستم داری؟!!!

 

تو هم با من نمیمانی   

برو بگذار برگردم

دلم میخواست میشد با نگاهت قهر میکردم

هوا ابریست دلتنگم

و من چندیست دارم با خودم با عشق میجنگم

اگر میشد برایت مینوشتم لحظه هایم را،صدایم را،سکوتم را

اگر میشد برای دیدنت دل دل نمیکردم

اگر میشد افسار دل را ول نمیکردم

تو هم حرفی بزن هرچند تکراری

بگو آیا هنوز هم مثل سابق دوسم داری؟!!!


 

نوشته شده توسط در شنبه بیست و یکم خرداد 1390 ساعت 12:3 موضوع | لینک ثابت


یعنی میشه

 

 یعنی میشه که ما دو تا یه روزی به هم برسیم؟!

مهم فقط رسیدنه حتی اگه کم برسیم ؟!

یعنی میشه خوشی بیاد دور ما توری بکشه؟!

به آرزوهاش برسه هر کی که دوری بکشه ؟!

یعنی میشه که جای من فقط روی چشات باشه ؟!

  تیکه کلام تو بازم من میمیرم برات باشه......


 

نوشته شده توسط در شنبه بیست و یکم خرداد 1390 ساعت 11:52 موضوع | لینک ثابت


تنها دل ما دل نیست...


میتوانستم ناله کنم...

خندیدم میتوانستم شکایت کنم...

قدردانی کردم میتوانستم فریاد بزنم...

سکوت کردم میتوانستم نفرین کنم...

دعا کردم میتوانستم ویران کنم...

ساختم میتوانستم تحقیر کنم...

خود را شکستم میتوانستم برانمت...

بدرقه ات کردم یادم باشد..

حرفی نزنم که به کسی بربخورد نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد راهی نروم که بیراه باشد خطی ننویسم که آزار دهد کسی را یادم باشد که روزگار خوش است ...

خب تنها دل ما ... دل نیست


 

نوشته شده توسط در چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390 ساعت 11:3 موضوع | لینک ثابت


با من بمان


 

نوشته شده توسط در سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389 ساعت 11:34 موضوع | لینک ثابت


قضا بلا بود

 

افتاد و شکست.

 

من هم شکستم اما اشک نریختم.

 

چرا که مدت هاست سردم !

 

سرد سرد!

 

تمام وجودم قندیل بسته...

 

هرگز نخواهم گذاشت کسی پا میان دنیای سردم بگذارد!

 

می خواهی بیایی من حرفی ندارم.

 

بیا!

 

اما تضمین نمی کنم قندیل نبندی....


 

نوشته شده توسط در یکشنبه یکم اسفند 1389 ساعت 18:11 موضوع | لینک ثابت


برگرد

یک نفر مرا در ایستگاه شب

 

 

جا گذاشته است

 

 

درست مثل چمدانی که

 

 

تو جا گذاشتی اش پیش من

 

 

برای من نه

 

 

برای چمدان ات برگرد !


 

نوشته شده توسط در یکشنبه یکم اسفند 1389 ساعت 17:58 موضوع | لینک ثابت


سکوت

صداي چک چک اشکهايت را از پشت ديوار

 زمان مي شنوم و مي شنوم که چه

 معصومانه در کنج سکوت شب ‌، براي

ستاره ها ساز دلتنگي مي زني و من

 مي شنوم مي شنوم هياهوي زمانه

 را که تو را از پريدن و پرکشيدن باز مي دارد

 آه ، اي شکوه بي پايان اي طنين شور انگير

من مي شنوم به آسمان بگو که من مي شکنم

! هر آنچه تو را شکسته و مي شنوم هر آنچه در سکوت تو نهفته


 

نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389 ساعت 17:20 موضوع | لینک ثابت


برای عشق

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو.

براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده .

 براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو.

 براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه.

براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن .

 براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير .

براي عشق وصال كن ولي فرار نكن .

 براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن

. براي عشق بمير ولي كسي رو نكش .

براي عشق خودت باش ولي خوب باش


 

نوشته شده توسط در یکشنبه دهم بهمن 1389 ساعت 11:45 موضوع | لینک ثابت


بی تو

دل من باز گريست


قلب من باز ترك خورد و شكست


باز هنگام سفر بود


و من از چشمانت مي خواندم


كه به آساني از اين شهر سفر خواهي كرد


و از اين عشق گذر خواهي كرد


و نخواهي فهميد ...

           

            بي تو اين باغ پر از پاييز است!

 


 

نوشته شده توسط در چهارشنبه ششم بهمن 1389 ساعت 20:30 موضوع | لینک ثابت


 

هي فلاني مي داني ؟ مي گويند رسم زندگي چنين است...

مي آيند.... مي مانند.... عادت مي دهند.... ومي روند.

وتو در خود مي ماني و تو تنها مي ماني

راستي نگفتي رسم تونيز چنين است؟.... مثل همه فلاني ها....؟

 

ای سفر کرده خوبم . اگه دلتنگ شدی برگرد

چش براهتم هنوزم.  تو شبای غصه و درد

ای سفر کرده تو برگرد . کسی رو جز تو ندارم

کسی که به وقت گریه .  سر رو شونه هاش بزارم


 


 

نوشته شده توسط در پنجشنبه سی ام دی 1389 ساعت 8:49 موضوع | لینک ثابت


جای عشقت خالی

دل خوش سیری نیست. حرف درگیری نسیت
اونکه مجنون تو بود. دیگه زنجیری نیست
هم موهام، هم چشمام .پای تو برفی شد
اما تو عالم تو .صحبت از پیری نیست
هر چی گفتی خوندم .پای حرفات موندم
توی چشمات اما. عکس تأثیری نیست
مثل اول نیستی . قابل حل نیستی
علتو میپرسم. میگی تغییری نیست
یادته اون کوچه. که ازش میگذشتیم
اون در شیری رنگ.  نه، دیگه شیری نیست
خیلی وقته چشمات.  دنیاشون کمرنگه
جای عشقت خالی. دیگه تصویری نیست
نه بهونس، قسمت.  تو خودت توش موندی
این گناه بخت و . جرم تقدیری نیست
دل من شمدون بود. چشمای تو آینه
شمدونم دل داره. جنس تعمیری نیست
من تو رو میخواستم.  با یه ذوق نقره
صحبتم از اسب و. زین و شمشیری نیست
هرچی بود من کردم. خودمم میسوزم
تو برو من گفتم. از تو تقصیری نیست
آخرین پیغامو. واسه من آوردن
اون، اونی که واسش. کلی میمیری نیست


 

نوشته شده توسط در شنبه بیست و پنجم دی 1389 ساعت 19:27 موضوع | لینک ثابت


ماهی و قلب دریا

يه ماهی بود يه دريا. يه آسمون زيبا...

یه ماهی گیر تنها. يه ماهي گير كه دريا

دنياي باورش بود. نياز صيد ماهی(!)

اميد آخرش بود.  يه ماهی كه حواسش

به آينه های نور بود. فكر شب عروسی

تو حجله بلور بود! ماهی شده بود باورش

تورو اگه بندازن سرش.  میشه عروس ماهیا!!

ماهی نمی شد باورش. تور اگه افتاد رو سرش

نگاه گرم ماهي گير. ميشه نگاه اخرش!

ماهي لبش می خنديد.  به قحطی صداقت...

به دشنه ای كه خورده.  تو سفره رفاقت

ماهی نفهميد چه كسی. سينه خواستشو دريد

كدوم لب گرسنه ای.  شيره بختشو كشيد

ماهی هرگز نفهميد.  تور بوده بند صياد (!)

نميشه عشق شیرین.  برای قلب فرهاد


 

نوشته شده توسط در شنبه بیست و پنجم دی 1389 ساعت 19:23 موضوع | لینک ثابت


باران

   توکوچه های خلوت دوباره پامیزار

تموم خاطراتو میخوام یادم بیارم

یادم میاد تو بارون سر روشونم گذاشتی

گفتی چقد بد می شد اگه منو نداشتی

شونه به شونه رفتیم بااون لبای خندون

من وتو عاشق شدیم تومهمونی بارون

یادم میاد تو چشمات نه غم بود ونه شادی 

داشتی که عاشقی رو یاد دلم می دادی

دلم می خواد همیشه همش بارون بباره

اماوقتی نباشی بارون چه فایده داره

   


 

نوشته شده توسط در شنبه بیست و پنجم دی 1389 ساعت 19:21 موضوع | لینک ثابت


عشق های تو خالی

 

تو این شبای خط خطی ستاره های پاپتی

گم شدن و نیست توی راه فانوسک رفاقتی

به هر کی میخوای دل بدی دل میکنه به راحتی

دنیا چه آلوده شده به سم بی صداقتی

پاهای عشق و عاشقی تاول زده بگی نگی

انگار تموم زندگی گرفته بوی کهنگی

باید با دنیا کاری کرد بیشتر از اینها نشه بد

به پای عشق و عاشقی مرحم دلدادگی زد

باید دوباره تازه شد توی هوای رابطه

باید دوباره خط کشید رو هر چی رسم غلطه

                                                                                                                                               

n8bbkwf4mmtrxhac0oo1.jpg


 

نوشته شده توسط در دوشنبه بیستم دی 1389 ساعت 11:55 موضوع | لینک ثابت


باید فراموشت کنم

 

باید فراموشت کنم چندیست تمرین می کنم
من می توانم ،می شود آرام تلقین می کنم

با عکسهای دیگری تا صبح صحبت می کنم
با آن اتاق خویش را بیهوده تزیین می کنم

سخت است اما می شود در نقش یک عاقل روم
شب نه دعایت می کنم نه صبح نفرین می کنم

حالم نه اصلا خوب نیست تا بعد بهتر می شود
فکری برای این دل تنهای غمگین می کنم

من می پذیرم رفته ای و برنمی گردی همین
خود را برای درک این، صد بار تحسین می کنم

از جنب وجوش افتاده ام دیگر نمی گویم به خود
وقتی عروسی می کند، این می کنم آن می کنم

خوابم نمی آید ولی از ترس بیداری به زور
با لطف قرص قد نقل یک خواب رنگین می کنم

این درد زرد بی کسی بر شانه جا خوش کرده است
از روی عادت دوستی با بار سنگین می کنم

هر چه دعا کردم نشد شاید کسی آمین نگفت
حالا تقاضای دلی سرشار از آمین می کنم

نه اسب،نه باران،نه مرد،تنهاییم و این دائمیست
اسب حقیقت را خودم با این نشان زین می کنم

یا می برم ، یا باز هم نقش شکستی تلخ را
در خاطرات تلخ خود با رنج آذین می کنم

حالا نه تو مال منی،نه خواستی سهمت شوم
این مشکل من بود و هست در عشق گلچین می کنم

کم کم ز یادم می روی این روزگار و رسم اوست
این جمله را با تلخی اش صد بار تضمین می کنم
 


 

نوشته شده توسط در پنجشنبه شانزدهم دی 1389 ساعت 20:53 موضوع | لینک ثابت


خلوت با آسمان

چته آسمون دوباره ,کم آوردی باز ستاره

اشک نریز اخماتو واکن ، به خدا فایده نداره

میگن اشک اگه بریزی ، سبکت میکنه اما

 اونی که گذاشته رفته ، کی مارو بیاد میاره

انقدر بارون میریزه ، به تو شک میکنه مهتاب

که دیشب بوده تابستون ، ولیکن امشب بهاره

دلتو بزن به دریا تا بشی تنهای تنها

یا شاید خدا بخوادو ،بکنه بهت اشاره

اگه اون یکم دوست داشت ، بی خدافظی نمیرفت

دعا کن خدا تلافی ، سر قلبش در نیاره

اگه بی وفا نبود که ، واسه تو عزیز نمی شد

اونی که بشکنه اما ، بمونه اون موقع یاره

آسمون دیگه تموم کن گریه رو فقط دعا کن

که خدای اسمونا هیچ موقه تنهاش نزاره

                                                          

                                                   با تشکر از عزیزم n

 

 

  


 

نوشته شده توسط در دوشنبه سیزدهم دی 1389 ساعت 16:6 موضوع | لینک ثابت


یادش بخیر

 

یادش بخیر دیروزها کنار هم می نشستیم

وچشم به غروب افتاب میدوختیم

که اشعه های طلاییش امواج شادی بود.

وامروزها...

من به تنهایی وبایادتو کنار اب می نشینم

وبه غروب روزهایی فکر میکنم که بدون تو می گذرد

چقدر زود گذشت باتو بودن و چقدر زجر اور است

زندگی در این روزهای تنهایی و بی تو

ای کاش...

بودی وصدای تپش های قلبم را میشنیدی

که فقط بخاطر تو میزند

فقط چون تو گفتی بعد من بر لب اب بشین

وغروب افتاب طلایی را تماشا کن.

 

 تقدیم به دوست گلم.

 


 

نوشته شده توسط در دوشنبه سیزدهم دی 1389 ساعت 10:33 موضوع | لینک ثابت


هنوزم حاضری بگی تنهایی بهتره


روزگاری در گوشه ای از دفترم نوشته بودم

تنهایی را دوست دارم چون بی وفا نیست

تنهایی را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام

تنهایی را دوست دارم چون عشق دروغین در آن نیست

تنهایی را دوست دارم چون خدا هم تنهاست

تنهایی را دوست دارم چون در خلوت و تنهایم در انتظار

خواهم گریست و هیچ کس اشکهایم را نمی بیند

اما امروز که تو را دیدم نوشتم

از تنهایی بیزارم چون تنهای یاد آور لحظات تلخ بی تو بودنم است

از تنهایی بیزارم زیرا فضای غم گفته سکوتم تو را فریاد میزند

از تنهایی بیزارم چون به تو وابسته ام

از تنهایی بیزارم چون با تو بودن رو تجربه کردم

از تنهایی بیزارم چون خداوند هیچ انسانی رو تنها نیا فریده

از تنهایی بیزارم چون خداوند تو رو برایم فرستاد تا تنها نباشم

از تنهایی بیزارم زیرا هر وقت تنهایی گریه کنم
دستهای
مهربانت را برای پاک کردن اشک هایم کم می آورم

از تنهایی بیزارم چون شیرین ترین لحظاتم با تو جان میگیرد

از تنهایی بیزارم چون کویر خشک لبام عطش باران محبت از لبانت را دارد

از تنهایی بیزارم چون چون هنوز به قداست شانه هایت ایمان دارم

از تنهایی بیزارم چون تمام واژه های شعرم با تو بودن را فریاد میزند

از تنهایی بیزارم چون هیچگاه تنهایی را درک نکردم

همیشه و همه جا در همه حال حضورت را در قلبم حس کردم پس بگذار با تو باشم

عاشقانه در آغوش پر مهرت بمیرم

تا همیشه ماندگار باشم

تنهایم نگذار


 

نوشته شده توسط در شنبه یازدهم دی 1389 ساعت 11:24 موضوع | لینک ثابت


دوستت دارم...تنهایم نگذار....

امواج با عصبانیت برپیکرساحل می کوبیدند...دریا متلاطم بود و غروب نزدیک....

آرام و بی صدا کنار ساحل نشسته... و به افق خیره مانده بود...

در نگاهش تنهایی موج می زد...غمی بزرگ وجودش را در هم کوبیده بود...

خسته بود...از همه چیز...از تکرار لحظه های زندگی...از این همه یکنواختی...حتی از تکرار نفسهایش خسته بود...از صدای دریا که همیشه برایش گوش نواز بود...

از همه چیز و همه کس...تنها بود...به تنهایی تک درختی در کویر...

باد چنگ در گیسوان طلایی اش افکند و قطرات اشک را از گونه های خیسش به تاراج برد...

نای حرکت نداشت...آسمان به سرخی می گرایید...کم کم خورشید هم او را تنها میگذاشت...

بروجودش آرامشی قبل از طوفان حاکم بود...تصمیم خود را گرفت...

در یک لحظه...نمی خواست فکر کند...نمی خواست پشیمان شود...

بلند شد...چیزی را میان انگشتانش فشرد...گردنبندی زیبا...

گردنبند را از گردنش باز کرد و به میان ماسه ها افکند...

آرام بر ماسه ها قدم برداشت...به سوی دریا رفت...نزدیک و نزدیک تر...امواج به سویش حمله ور شدند...کم کم در میان امواج گم شد...گم...و دیگر...هیچ...

گردنبند هنوز روی ماسه ها بود و با هجوم موجها در نبرد...

قلبی کوچک ...با هجوم آخرین موج درش باز شد...نوشته ای از درون قلب بیرون آمد...

روی کاغذ کوچک نوشته بود...........

                                        دوستت دارم...تنهایم نگذار....


 

نوشته شده توسط در شنبه یازدهم دی 1389 ساعت 11:22 موضوع | لینک ثابت


حقیقت زندگی...

دلم عجب هوای دیدنت را کرده است

دستانم را کمی کنار میزنم و از لابه لای

 انگشتان لرزانم نیم نگاهی به گذشته ناتمام

خودم می اندازم. چیز زیادی نیست و از من

 نیز چیز زیادی نمانده است. جز آینه زلالی

که از آن گله دارم که چرا...؟؟؟

چرا حقیقت زندگی را از من پنهان کرد؟؟؟

و چرا حقیقت را به من نگفت؟؟؟

 


 

نوشته شده توسط در شنبه یازدهم دی 1389 ساعت 11:18 موضوع | لینک ثابت


برگرد تنهایی غریب است

بی تو این عشق غریب است بهارم برگرد

این همه فاصله آید به چه کارم؟ برگرد

آسمان خسته تر از من و من از رفت تو

پرم از ابر. که همواره ببارم برگرد

سهمم از شعر فقط گریه شده. ماه غزل

ها... دگر خاطره از خنده ندارم برگرد

صبر بارانی من را که خزان دزدیدست

قدر این پنجره من تاب نیارم برگرد

من ققنوس صفت سوختم از تنهایی

تا کجا شعله به دفتر بنگارم؟برگرد

بی تو اینجا قفسی تنگ تر از خاطره هاست

بی تو این عشق غریب است.بهارم برگرد.


 

نوشته شده توسط در جمعه دهم دی 1389 ساعت 19:1 موضوع | لینک ثابت


با من بمان ای بهترین

از جاده من برگرد، ای همسفر نامرد
بی چون و چرا این بار، از سمت دلم برگرد
دیشب تو کجا بودی ای سنگی ناهموار
دیشب که نگاه من، در اشک شنا می­کرد...
این شانه­ی زخمی را، ول کن که دلم خون است
بگذار خودم باشم: تنها و غریب و مرد
در این شب ییلاقی، تا صبح چه­خواهد کرد
با این دل دیوانه، این ثانیه­های سرد
هرچند نمی­خواهم، مدیون دلت باشم
اما چه کنم؟ امشب، لبریز و پرم از درد
انگار نفهمیدی منظور نگاهم را
دست از سر من بردار، از سمت دلم برگرد...


 

نوشته شده توسط در جمعه دهم دی 1389 ساعت 18:44 موضوع | لینک ثابت


به جرم دوست داشتن

در دادگاه عشق قسمم قلبم بود، وكيلم دلم بود

 

و حضار جمعي از عاشقان و دلسوختگان

 

قاضي نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن

 

 تو اعلام كرد پس محكوم شدم به تنهايي و مرگ

 

كنار چوبه ي دار از من خواستند تا آخرين خواسته ام را بگويم

 

و من گفتم به تو بگويند: 

دوستت دارم


 

نوشته شده توسط در جمعه دهم دی 1389 ساعت 18:41 موضوع | لینک ثابت


ٍسکوت پاییز

 

تو سکوت زرد پاییز که علاج هرچی درده

یه مسافر دنبال دلش میگرده

مینویسه عاشقونه روی دیوار زمونه

توی بیداری آهن هیچکی عاشق نمیمونه

با دلی لبریز حسرت این مسافر گریه کرده

دلشو داده به کسی که اونو دیونه کرده.


 

نوشته شده توسط در جمعه دهم دی 1389 ساعت 1:25 موضوع | لینک ثابت


یادگار دوست

یادگار دوست

باز آی که تا به خــــود نــیــازم بیـنی                   بـیــداری شـــــــــبهای درازم بینـــی

نی نی غلــطم که خـود فراق تـو مرا                    کــی زنــده رها کند که بازم بینــــی

 

هر روز دلــم در غــم تو زارتر اســت                 وز مــن دل بیرحــم تو بیزارتر اســت

بگــذاشــتــیم غـم تو نگـذاشــــــت مرا                 حقـا که غــمــت از تو وفـادارتر است

 

من بودم و دوش آن بــت بنــــده نـواز               از من هــمـه لابه بود و از وی همه ناز

شب رفت و حدیـث ما به پایان نرسید                 شـب را چــه‌گنه؟ حـدیـــث ما بود دراز

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط در پنجشنبه نهم دی 1389 ساعت 21:59 موضوع | لینک ثابت


قضاوت

دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد کاملا از او نا امید

 

شده بود از کسی که انقدر دوستش داشت و فکر می کردکه او هم دوستش دارد ولی دقیقا

 

موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در

 

شفاخانه بستری بود همه به عیادتش امده بودن غیر از پسر چشم هایش همیشه به دری بود

 

 که همه از آن وارد می شدند غیر از کسی که او منتظرش بود حتی بعد از مرخص شدن

 

ازشفاخانه به خودش گفته بود که شاید پسر  دلیل قانع کننده ای داشته باشد ولی دربرابر

 

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط در پنجشنبه نهم دی 1389 ساعت 21:48 موضوع | لینک ثابت


تنهایم نگذار......

آنقدر دلتنگ چشمانت شده ام که بغض گلویم را چنان می فشارد

و فرصتی برای رهایی می خواهد که اشک چشمانم را....

شاید باورش کمی سخت باشد ولی دستانم....

دستانم چنان سرد و بی روح شده اند که گویی دیگر خونی در آنها جریان ندارد آخر 

 خیلی وقت است که انتظار گرمای انگشتانت را میکشند.....

اما هیچ وقت این گرما را حس نکرده اند.....

از آن لحظه که نگاهم به چشمانت دوخته شد تا به الان نفس هایم را می شمارم...

با خودم می گفتم حتما" تعدادش از انگشتانم بیشتر نمی شود که میبینمت...

......اما افسوس ........

افسوس که از بی نهایت هم گذشته اند...

دوریت هم چنان باعث افگار روحم شد که جانم به ستوه آمد...

کسی را سرزنش نمی کنم زیرا تقصیر خودم است...

آنقدر خویشتن را از دیدنت محروم کردم که قلبم چنگ به دامان کبریائی خداوند زد

و نفیرش آسمان را در بر گرفت ...

بی دلیل نکرده ام ....می خواستم چنان دلم تنگ رخسارت شود که

لحظه ی دیدار پاکی وجودم را حس کنی ...باور کنی...

پاکی نگاهم ...عشقم...روحم... 

می دانستم که اگر این را باور کنی حتما" خواهی آمد ...تا بی کران...تا عروج...تا ابد...

در میعاد منتظرت می مانم .....

                                                                                        تنهایم نگذار......


 

نوشته شده توسط در چهارشنبه هشتم دی 1389 ساعت 21:57 موضوع | لینک ثابت